تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - دومین داستان کوتاه من!

روز داغ تابستان  بود.

پسرک که دلش گرفته بود ،،

ساحل دریا رو برای قدم زدن انتخاب کرد .

در همین هنگام ، چشمش به دختری افتاد که ،،

دو سال پیش ، همدیگر را ترک کرده بودند.

دخترک داشت با ساحل و موجش ،

زمزمه می کرد .  درد دل می کرد .

پسرک واهمه داشت از این رویارویی !!!

دخترک داشت خاطره روز هایی رو ،،

توی ذهنش ورق میزد که ......................!!!

که یه دفعه متوجه میشه پسری بهش خیره شده و با لبخند نگاش میکنه..اول تعجب میکنه ولی چند لحظه بعد پاسخ لبخند پسر رو میده و دوباره به دریا نگاه میکنه..
پسر آروم آروم میره کنار دختر.. تو همین فاصله تو ذهنش مرور میکرده که باید چی کار کنه یا چی بگه..به دختری که هنوزم دوسش داره..!یاد گذشته میافته که چه طور با یه قهر کوچولو همه چی تمام شد..! وقتی میرسه پشت دختر آروم دستاشو دور گردن دختر حلقه میکنه و سرشو میذاره کنار موهاش و همونجا میشینه رو زمین درست پشت سر دختر.. همونجور که سرش رو رو موهای لخت دختر گذاشته بود ,غروب آفتاب رو تماشا میکرد و خاطرات شیرین با هم بودنشون رو تو  ذهنش مرور میکرد..پسر لبهاشو میبره نزدیک لبای دختر که یه دفعه دختر میگه:پخخخخخخخخخخخ!! پسر 3متر از جاش میپره اولش گیج بود.. هنوز نمیدونست چی شده که بعد چند ثانیه به خودش میاد و داد میزنه:دیووونه..دیووونه ی روانی..
دختر:

دوباره پسر میره..دختر با همون خنده رفتن پسر رو تماشا میکنه تا جایی که دیگه پسر رو ندید و تنها چیزی که دیده میشد مسیر رفتنش بود..کم کم به خودش میاد و خنده ش تموم میشه و اشک دوباره مهمون چشمای قشنگش میشه
با یاد آوری خاطراتشون قلبش از شدت غصه درد میگیره
رو به دریا وایمیسه دستاشو باز میکنه و چشماشو میبینده تا با تمام قدرتی که داره جیغ بکشه!
یه لحظه..
گرمی بوسه ای رو روی لبهاش حس میکنه...چشماشو که باز میکنه پسر رو میبینه که با یه لبخند پیروز مندانه نگاش میکنه و زیر لب میگه:
دیوونتم دیوونه..

ببخشید دیگه اگه khob nabod..

یه چیزی بگم..آخره داستان رو که نوشتم یاد این شعر افتادم که قبلا توی وبلاگی خونده بودم..

 مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید...

مـــــــــــــرد است دیگر...
... 

غرورش آسمان و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد...

... تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده...

تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟...

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و

مـــــــــــــرد...

با اینکه یه دخترم ولی این شعر رو خیلی دوس دارم..!

فهلا..



[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت