تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - اولین داستان کوتاه من!

یکی از دوستام (مجید ودیگر هیچ..!) تو وبلاگش نوشته بود این داستان رو ادامه بدین..

دخترک و پسرک ، عاشق همدیگر بودند.

تازه داشتند به بودن در کنار هم عادت می کردند.

و از اینکه در کنار هم هستند ، لذت می بردند.

اما یک روز ، 

دخترک باید میرفت به...........................!!!

چون.................................................!!!

پسرک نیز ........................................!!!

منم ادامه دادم..

باید میرفت به شهر دیگه چون تازه نتیجه ی کنکورش اومده بود..
اما پول مورد نیاز واسه تحصیل تو رشته مورد علاقش رو نداشت..
از اونجایی که پسره دیوونش بوده تمام تلاششو میکنه تا هرجور شده پولشو جور کنه و خودشم کنار دختر باشه..و بالآخره موفق میشه یه کار جدید توی اون شهر پیدا کنه..
روزها باتمام سختی واسه ی پسر میگذره امابرق شادی تو چشمای دختر تمام سختی ها رو واسش شیرین میکرد..تا اینکه واسه پسر مشکلی تو کارش پیش میادو اونو به خاطر اشتباهی که نکرده بود اخراج میکنن..اون نمیتونست مدت زیادی رو توی اون شهر بزرگ وشلوغ بمونه چون پس انداز کمی داشت...تو همون مواقع بود که دختر فارغ التحصیل میشه و میره سرکار و به خاطر رشته ی خوبش درآمد بالایی داشته..ایندفعه با کمک های دختر, پسر شغل نسبتا خوبی پیدا میکنه 
2سال میگذره وپسر باتشویق های دختر توی شغلش پیشرفت میکنه طوری که درآمدش دو برابر دختر میشه!.بالآخره پسر تصمیم میگیره بره از دختر درخواست کنه که تا آخر عمر کنارش باشه..وقتی موضوع رو با دختر مطرح میکنه دختر میزنه زیر گریه و میگه خیلی دوست دارم اما نمیتونم باهات ازدواج کنم..پسر مات و مبهوت به دختر نگاه میکنه وقتی علت رو میپرسه دختر میگه شوخی کردم باووو! خواستم هیجانش زیاد شه!

و اینجوری شد که ماهم نویسنده شدیم!!!!



[ چهارشنبه 11 مرداد 1391 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت