تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(12)
یادم است ، آن شب هوا خیلی سرد بود. برف ریزی می بارید و من خوشحال از این که فردا مدرسه ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و حیاط را که پوشیده از برف می شد نگاه می کردم . منتظر محمد بودم که رفته بود خانه شان سری بزند . وقتی آمد او هم بی صدا کنارم ایستاد ، در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه می کرد ، بازویم را گرفت و ساکت به حیاط خیره شد . 

چند دقیقه که گذشت پرسید : مهناز ، یادته اون هفته بهت گفتم یک دلیل رو باید همون روز بهت بگم ؟!

برگشتم و پرسان توی چشم هایش نگاه کردم تا ببینم منظورش چیست باز قصد شوخی داره یا نه. 

از نگاه کنجکاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پیشانی ام را بوسید و گفت : وقتی چشم هات این جوری کمین می کنن مچمو بگیرن ، نمی دونی چقدر صورتت دوست داشتنی می شه . نترس نمی خوام سر به سرت بگذارم . فقط می خواستم بگم ، دلیلش این بود که دوست داشتم روز تولدت پیش خودم باشی این حق رو نداشتم ؟!

دستش را به طرف من که هنوز با تردید نگاهش می کردم دراز کرد و گفت: حالا اینم برای تشکر هم از این که به خاطر من مهمونی نرفتی هم به خاطر درس هایت که خوب خوندی و از همه مهم تر برای این که خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.

مبهوت نگاهش می کردم. بعضی وقت ها دوست نداشتم بگویم ، دلم می خواست فریاد بزنم که ، دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و حق شناسی . با عجله در جعبه کوچکی را که توی دستم گذاشته بود باز کردم. داخلش یک گردنبند با زنجیر بلند نقره ای رنگ بود. یک قلب که از دو طرف به یک زنجیر با ساختی ظریف وصل بود. روی قلب پر از کنده کارهای ظریف و ریز بود که در مقابل نور تلا لویی خیره کننده داشت و به نظر پر از نگین می آمد.

ذوق زده و خوشحال تا خواستم گردنبند را به گردنم بیندازم ، پرسید : نمی خوای تویش رو ببینی؟

با تعجب پرسیدم : توی چی رو ؟!

طرف راست پایین انحنای قلب را فشار داد و من در کمال ناباوری دیدم درش باز شد و دو تا قلب کنار هم قرار گرفت ، در حالی که بینشان یک صفحه بسیار ظریف بود که با مفتولی نازک از وسط به دو طرف وصل بود ، درست مثل این که وسط آن دو تا قلب ، یک صفحه کاغذ باریک باشد.

روی آن با خطی خوش نوشته بود : 

مرا عهدیست با ماهی ، که آن ماه آن من باشد مرا قولیست با جانان ، که جانان جان من باشد


از آن همه زیبایی و ابتکار آن قدر سر ذوق آمده بودم که بی اختیار دست به گردنش انداختم و سر و صورتش را غرق بوسه کردم. هیجان زده بودم ، دلم می خواست گردنبند را به همه نشان دهم.

با عجله گفتم : برم به مامان این ها نشون بدم ، بیام.

با لبخند بازویم را گرفت و نگهم داشت و گفت : چی ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.

ولی من ، بی قرار اصرار کردم : نه هنوز خواب نیستن زود....

حرفم را برید و همان طور خندان و در حالی که سعی می کرد نگهم دارد ، گفت : عزیز دلم تا فردا این گردنبند فرار نمی کنه ، نه مادر این ها.

بعد دستش را جلو آورد و در آن رابست . در که بسته می شد باید از نزدیک خیلی دقت می کردی تا شیار بین دو قلب را ببینی.

در ضمن می خواستم بگم ، اینو به هر کس نشون می دی ، درش را نمی خواد باز کنی ، باشه؟

چرا؟!

برای این که چیزی که تویش نوشته مربوط به توست نه کس دیگه و من دوست دارم غیر از من و تو کسی ازش خبر نداشته باشه. عیبی داره؟!

سرم را تکان دادم چشم غرایی گفتم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آویختم و بوسیدمش. چه شب قشنگی بود . آسمان برفی آن شب زمستانی برای من به قشنگی یک صبح آفتابی تابستان گرم بود و وجودم پر از گرمای عشقی که زندگی ام را پر کرده بود. 

محبتی که گهگاه احساس می کردم وجودم گنجایش تحملش را ندارد. حس سعادت شیرینی که برای هر انسانی می تواند بهشتی مجسم در این دنیا باشد و من سرمست این باده بی نهایت برای باقی عمر پایبند وجودی که با زنجیرهای مهر و عاطفه من را به اسارت در می آورد.

آن شب در حالی که عطر گل های مریم فضا را انباشته بود و با وجودی سرشار از عشق دست در دست محمد در سکوتی شیرین از پنجره ریزش برف ریز و تندی را نگاه می کردم که مثل پرده ای پنجره را پوشانده بود ، به همه آنچه گذشته بود فکر می کردم. نمی دانم خود محمد می دانست با این کارها و حرف هایش با من چه می کرد ، یا نه. ولی من ، سال ها بعد فهمیدم که تک تک آن صحنه ها حرف ها و رفتارهایش چه طور ، مثل نقش روی سنگ ، برذهن و قلبم حک شده است. 

مثل خاطره آن روز و آن شب که برای همیشه زنده و تازه توی ذهنم ماند و آن گردنبند که یادگار آن خاطره و عزیزترین دارایی زندگی ام شد و تقریبا دیگر هیچ وقت از من جدا نشد و از گردنم در نیامد.

ادامه دارد ...فردای آن روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا حس نکردم که دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
آن مهمانی به زری هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند برای خواستگاری زری بیایند. خواستگار پسر یکی یکدانه خانواده ای متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد. قرار خواستگاری که گذاشته شد هرچه من و زری ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم خانم دلشوره داشت. 
وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی راحت گفت: زری سنش کمه.
با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زری همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم.


با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو می کنن.
مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکری؟!
همین که فکر می کنی زری همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
ماتم برد. به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض گفتم: کی گفته تو همیشه سر از فکرهای من در بیاری. شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم!
همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان گفت: اولا که واضح بود تو به چی فکر می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توی فکر تو چی می گذره؟!
ا،شاید من نخوام.
یکدفعه با لحنی که دیگر تقریبا جدی بود گفت: مگه چیزی هم هست که تو بخوای از من پنهان کنی؟!
- نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوری احساس خنگی می کنم!
در حالی که با محبت محکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه لوسشان را مجاب کنند، گفت: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمی دونم راستی حرفتو حرف نیار، اول بگو ببینم مگه زری همسن من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!
- الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توی این سن و با دختری همسن تو ازدواج کنم. زری هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد ازدواج کنه، خیلی بهتره.
در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توی این سن ازدواج کنی.
رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی که اجبار داشتم.
با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباری؟!
هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توی چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!
چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه های مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم هری فرو ریخت و احساس کردم چیزی نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدی!
محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادی؟
با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدی گفتم: با این که علت اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به محمد خیره شدم که منتظر بود و جدی نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم.
بعد مثل بچه های تخس با صدای بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدی!!!
محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی پیچک وقتی به چیزی آویخت ، جدای آن امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!
روز خواستگاری زری رسید. خانواده ای محترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم ترین ملاکشان برای همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. آن روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با مادر و دو تا از خواهرهایش برای خواستگاری آمده بود. مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ. خود مسعود هم پسری بود قد بلند با قیافه ای معمولی که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صحبت می کرد طرز صحبت سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با احترام به او نگاه کند.
آن ها با صداقت تمام گفتند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تحصیل می کند حداقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تحصیلاتش ممکن است زندگی چندان راحتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته است و سازگاری و همراهی مهمترین خواسته ای است که از همسرش دارد.
شخصیت خانواده و خود مسعود آن قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زری تقریبا از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه برای رفتن وقت داشت، کارهای ازدواج آن ها هم درست مثل من و محمد سریع انجام شد و قرار عقد را گذاشتند. همان روزها بود که با دقت در احوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظری به زری نداشته و این حدس که فکرم در مورد علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
زندگی زری هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد. در زمانی کم تر از یک سال ما هر دو از حالت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم. زری زنی شوهر دار می شد که به کشوری دور و غریبه می رفت و من در کنار محمد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه اولیه ام به خانواده آن ها اصلا وجود زری بوده است.
دوباره انگار توی خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود. جشن عقد زری در حقیقت عروسی او هم محسوب می شد. چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدی که کار زری برای رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر. 
و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بحث برای روز عقد می گرفت. البته تا وقتی که محمد نبود، من آزاد بودم. زمانی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
یادش به خیر ، هنوز لباسی را که برای عقد زری دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باری بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار توی مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جای لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه و رنگش را انتخاب کردم.
روزی که برای پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالای زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین های شمشیری و یقه ایستاده به رنگ مشکی.




طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت