تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(11)
با صدای محمد در حالی که آرام موهایم را نوازش می کرد و می گفت: پاشو خانم کوچولوی تنبل ، ظهر شد تو هنوز خوابی؟

به زور چشم هایم را باز کردم. آفتاب کاملا اتاق را پر کرده بود و نور چشم هایم را می زد ، بالشی را بغل کرده بودم روی صورتم گذاشتم و محکم نگه داشتم تا محمد که سعی می کرد آن را از روی صورتم بردارد ، موفق نشود.

با التماس گفتم: محمد خواهش می کنم ، تو رو خدا، فقط یکخورده دیگه.

با صدای سرحال و شوخ گفت: چی؟ پاشو ، زود باش. می دونی ساعت چنده؟! من دیشب فقط چها ر ساعت خوابیدم ، تو خوابت می آد؟

من که چشم هایم هیچ جوری باز نمی شد ، همان طور که بالش را محکم نگه داشته بودم ، گفتم: فقط یکخورده دیگه ، به خدا خوابم می آد.

با حالتی قهر آلود بالش را رها کرد و گفت: باشه هر چقدر دلت می خواد بخواب ، من رفتم.

مثل فنر از جا پریدم. 

کجا ؟!

در حالی که برق شیطنت توی نگاهش بود گفت: سردرس هام.

از فریبی که خورده بودم هم حرصم گرفت هم خنده. بالش را پرت کردم طرفش. خواب از سرم پریده بود.

آن روز وقتی محمد دلالیش را برای نرفتن به مهمانی گفت بدون این که کاملا منظورش را درک کنم و سر از مغز کلامش در آورم و در حالی که از درون قانع نشده بودم قبول کردم . طاقت بحث دوباره را نداشتم . برایم توضیح داد : مهناز اگه گفتم نه ، یکی از دلایلش یا بهتر بگم مهم ترین دلیلش اینه که دوست ندارم پای تو به این مهمونی ها باز بشه. این شروع خاله بازی هایی است که من اصلا حوصله اش رو ندارم. جمع شدن یک مشت زن بی کار که سرگرمیشون غیبت و به رخ کشیدن سر ولباس و چه می دونم طلا و جواهراتشون به همدیگه س و از بیکاری از چند روز قبل تو این فکرن که چی بپوشن وچه کار کنن که از بقیه بهتر باشن . ببین تو اگه این مهمونی رو بری بقیه هم توقع دارن که دعوت هاشون رو قبول کنی و من می خوام اون ها از همین اول حساب تو رو جدا کنن. به نظر تو مسخره نیست آدم وقتشو برای این چیزها تلف کنه؟1

شانه هایم را بالا انداختم. به نظر من مسخره نبود ، این چیزی بود که از بچگی دیده و یاد گرفته بودم.

محمد ادامه دد: چه حاصلی ، چه فایده ای توی این مهمونی هاست؟ چی ممکنه به تو بده یا تو توی این جور مجالس یاد بگیری؟ خودت فکر کن ، یک مشت زن خودشون رو برای هم آرایش کنن و برن یک جا دو سه ساعت برای همدیگه ژست بگیرن یا حرف های بی سر و ته بزنن و برگردن خونه.

نا خود آگاه خنده ام گرفت. تا حالا این جوری فکر نکرده بودم.

محمد گفت: ببین خودت هم خنده ات می گیره و من دلم می خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو خط بکشن ، این مهمونی اول رو که بری شروع گله گزاری خاله خانباجی ها می شه که خونه فلانی رفت ، خونه ما نیومد و.... مهناز ، من اصلا نمی خوام وقت تو و خودم صرف این حرف های بی خود و بی حاصل بشه . منظورمو می فهمی؟

با سادگی گفتم : یعنی من دیگه هیچ وقت مهمونی نرم ؟!

با لبخندی شیرین سرش را تکان داد و گفت : صبر کن . کم کم جاهایی می برمت که دیگه به زور غل و زنجیر هم حا ضر نشی بری این جور مهمونی ها ، خانم کوچولوی ، من . بهت حق می دم، تو باید دنیاهای دیگه ای رو ببینی تا از این دنیا که تویش بزرگ شدی ، فاصله بگیری و نگاهت از جلوی پایت دورترها را ببینه ، مگه نه ؟.

نمی دانم چرا حرف هایش وحشتی گنگ در من به وجود می آورد، ترس و دلهره ای که آدم در مقابل چیزهای ناشناخته و نامانوس پیدا می کند. بیشتر از این که هیچ وقت برای حرف هایش جوابی نداشتم احساسی تلخ از نادانی و دست و پا چلفتی بودن می کردم. این بود که بدون این که حتی خودم هم متوجه باشم اخم هایم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خیره مانده بود . 

پرسید: چیه ؟ چرا این قدر فکرت مغشوش شده؟!

متعجب گفتم : تو از کجا می دونی ؟!

از نگاه اون چشم های قشنگت که پر از نگرانیه.

همان طور که از جایم بلند می شدم شکلکی بچگانه در آوردم و خندان دور شدم. از این که این قدر راحت سراز افکارم در می آورد دستپاچه می شدم. 

او هم در حالی که می خندید گفت: ا ، صبر کن ، کجا؟ آخرین دلیل رو که از همه مهم تره ، هنوز نگفتم.

در را دوباره بستم و ایستادم : کنجکاو و منتظر. 

محمد با چشم هایی که از شیطنت می درخشید ، شمرده و آرام گفت: و اما دلیل آخر.... که باید باشه همون پنچشنبه دیگه بهت بگم.

حرصم گرفت. در حالی که دندان هایم را به هم فشار می دادم مثل گربه ای که می خواهد چنگ بیندازد ، به او حمله کردم. داری مسخره ام می کنی ، آره؟

او هم در حالی که از ته دل می خندید و دست هایم را گرفته بود ، پشت سرهم می گفت : به خدا نه ، صبر کن . و سعی می کرد مرا که با تمام قدرتم سعی داشتم دست هایم را آزاد کنم ، آرام کند.

سال ها بعد ، از تصور تک تک آن لحظه ها چنان حسرتی وجودم را به آتش می کشید که قابل گفتن نیست. تسلط شیرینی که محمد دانسته یا ندانسته بر تمام وجودم پیدا کرده بود ، آرام آرام با هستی من قرین می شد و دوری از وجودش برایم غیر ممکن. و من سال ها بعد فهمیدم که همه چیز در این دنیا فراموش می شود ، تغییر می کند و از بین می رود ، غیر از تسلط شیرین جان و روح آدم ها بر یکدیگر. اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند ، تغییر نا پذیر و پایدار است . اما به شرطی که این اثر زاییده عشق راستین و محبت واقعی باشد ، نه آنچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و درهم حل می شوند. نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زود گذر می شود و برخی آدم ها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند. برای همین است که در عشق واقعی ، تملک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گیرند و از سلطه بی چون و چرایی که بر هم دارند ، لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند. و در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروکش احسا سی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.

غروب پنجشنبه هفته بعد را خوب به خاطر دارم. اول دی بود و من که ته دلم از این که همراه زری نرفته ام دلگیر بودم ، چشم به راه محمد ، زیر کرسی ، کنار خانم جون نشسته بودم که داشت شمرده شمرده از روی مفاتیحش دعا می خواند. زانوهایم را بغل گرفته و در صدای حزین خانم جون غرق شده بودم . علی که حتی سرما هم نمی توانست از جنب و جوش نگهش دارد ، داشت توی حیاط با دیوار توپ بازی می کرد و مادرم مشغول آسترکشی بقچه ای برای جهاز من بود . 

خانم جون نگاهی به من کرد و گفت: مادر اگه تو هم دو تا کوک به این بقچه هایت بزنی ، گناه نداره ها !

می دانستم خانم جون از این که کسی را دور و برش بیکار ببیند حرص می خورد.

با خنده گفتم : من بلد نیستم آسترکشی کنم.

خانم جون در حالی که سرش را با تاسف تکان می داد و از بالای عینکش نگاهم می کرد ، گفت : خوش به حال شوهرت ! مادر این قدر راحت نگو بلد نیستم ، کار نشد نداره ، پاشو یک سوزن بگیر دستت یاد می گیری. خواستم جوابی بدهم که صدای امیر که مثل همیشه خندان و با هیاهو وارد شده بود نجاتم داد. امیر اول خم شد مادر را بوسید و بعد یکراست آمد سراغ خان جون و همان طور که زیر کرسی می نشست سر خانم جون را هم بوسید. 

خانم جون با لبخندی پر مهر مفاتیح را بست و گفت: دیگه فایده نداره ، شیطون اومد.

مادر جون ، شیطون که بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداری امروز تولدش هم هست.

من که داشتم برای استقبال از محمد بیرون از در می رفتم هاج و واج به طرف امیر برگشتم که ببینم منظورش به من است یه نه ، که محکم با محمد که دستش یک جعبه بزرگ شیرینی بود و رویش یک دسته گل خیلی قشنگ پر از گل های رز مریم ، برخورد کردم.

محمد با سلامی بلند به مادر و خانم جون که با تحسین و پرسش نگاهش می کردند رو به امیر کرد و با خنده گفت: شد تو یک حرف نیم ساعت توی دهنت بمونه؟

امیر قاه قاه خندید و گفت : حالا منم که نمی گفتم از این ها که دستته ، نمی فهمید ؟!

توی خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود. همیشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال های درسی ام حساب می کردم . برای همین این که محمد روز تولدم را بداند ، یادش باشد و برایم جشن بگیرد خارج از انتظار بود ، نه تنها برای من ، برای همه . 

آن قدر ذوق زده و خوشحال شده بودم که فقط با یک دنیا عشق و تشکر نگاهش می کردم و کلامی که بتوانم تشکر کنم پیدا نمی کردم. 

خانم جون در حالی که مرتب می گفت : مبارکه ، مبارکه . ایشاالله صد سال دیگه هر دو تون عمر با عزت بکنین. اضافه کرد آفرین به این شوهر . و بعد رو به من پرسید : راستی مادر به سلامتی چند سالت شد؟!

امیر مهلت نداد و فوری گفت : هفده سال خانم جون ، سه سال دیگه باید به حالش گریست!

خانم جون گفت: لااله الا الله ، اون مثال مال قدیم ها بود بچه جون. اونم واسه دخترهایی که تا اون سن ، شوهر نداشتن ، این که دیگه شوهر داره!

امیر خندان با چشم هایی سرشار از شیطنت گفت: پس باید دعایش رو به جون محمد کنیم که خدا زد پس کله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گریه نجات داد.

همین که براق شدم جوابش را بدهم مادر میانه را گرفت و با شوخی و خنده های همه قضیه فیصله پیدا کرد.

چقدر غروب آن روز احساس شادی و غرور می کردم. در کنار خانواده مهربانم و در حالی که دلم به عشق محمد و وجودش در کنارم گرم بود ، برای اولین بار تولدم را جشن گرفته بودم. شوخی های امیر و خوشحالی همه ، شادی را چند برابر می کرد. این اولین جشن تولدم بود که برای همیشه در ذهنم به خاطره ای شیرین و ماندگار تبدیل شد.




طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت