تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(10و11)

خدایا ، توی این صدا چه بود که من را این طور مقهور و اسیر می کرد؟ از ترس اینکه ، مبادا دوباره ناراحت شود، بی اختیار فوری سرم را بلند کردم و موهایم را از صورتم کنار زدم.

نزدیک من، در حالی که روی یک دستش تکیه کرده بود نشسته بود.

دست دیگرش را به طرفم دراز کرد و من مثل ماهی دور مانده از آب به محض این که دستم را توی دستش گذاشتم خودم را هم توی آغوشش انداختم و گریه کردم. همان طور که مثل یک بچه توی بغلش نگهم داشته بود.

آرام توی گوشم گفت: یواش مادر اینا خوابن، صدات می ره بیرون. اگه من بدونم با این گریه و اشک های تو باید چه کار کرد، خیلی خوب می شه.

لب برچیده سر بلند کردم و نگاهش کردم. لبخند به لب و آهسته گفت: یعنی من و تو، یک بار هم نمی شه بدون این که تو گریه کنی با هم حرف بزنیم؟

تقصیر خودته، تو که می دونی من زود گریه ام می گیره، چرا این قدر اذیتم می کنی که گریه کنم؟! 

یعنی منظورت اینه که من هیچی نگم ، همه چیز همیشه همونی باشه که تو می گی، حالا چه درست، چه غلط ، تا تو گریه نکنی؟!

سرم را تکان دادم و در حالی که اشک هایم را با پشت دست پاک می کردم، گفتم: نخیر، منظورم این نبود.

خیلی خب من دارم گوش می کنم. منظورتو بگو، بفهمم.

مگه من چیکار کردم که باهام قهر کردی؟

خندید. سرش را تکان داد و گفت: مثل بچه ها حرف نزن، من باهات قهر نکردم. مثل کار خودت رو بهت نشون دادم، به چند دلیل همین.

در حالی که اخم هایم را درهم کرده بودم، گفتم: کدوم کار؟

تو نمی دونی کدوم کار؟

نخیر، نه کارهامو نه دلیل های جنابعالی رو.

با این که می دونم که می دونی، باشه می گم. می گم که بیش تر در موردش فکر کنی، باشه؟ تو امروز از من یک سوال کردی، درسته؟ در مورد این سوال هم من حق داشتم نظرمو، مخالف یا موافق بگم، حتی بی چون و چرا، درسته؟ در حالی که من به خاطر حق خودم و این که شوهرت هستم و این حرف ها هم نگفتم نه، ولی تو راضی نشدی.

گفتم شب با هم صحبت می کنیم، درسته؟

سرم را تکان دادم و او ادامه داد: و تو امشب دیدی که من آن قدر خسته ام که حتی به مامان این ها هم سر نزدم ، درسته؟

دوباره سرم را تکان دادم.

ولی با این همه این مهمون کذایی این قدر برایت مهم بود که مثل بچه ها پشتتو به من بکنی ، نه؟ اگر قرار باشه یک مهمونی برای تو، حتی از خود منم مهم تر باشه ،حتما زندگی خوبی بعد ها خواهیم داشت مگه نه؟

پریدم وسط حرفش: من فقط خواستم شوخی کنم.

اگه واقعا هم شوخی کردی ، نه شوخی بجایی بود نه درست. این که من عین همون کار رو باهات کردم هم، به خاطر همین بود که زشتی کارت رو بفهمی و از همه این گذشته دوست دارم یک چیز برای همیشه یادت باشه.

در حالی که موهایم را از روی پیشانی ام کنار می زد، با لحنی ملایم اما محکم گفت: با همه این که خودت می دونی چقدر دوستت دارم و با این که می دونی اشک هات رو نمی تونم ببینم، ولی چیزهایی هست که برای من قابل تحمل نیست،بخصوص از سمت تو ، حتی اگه به قول تو به قیمت قهر بین ما تموم بشه، منظورمو می فهمی؟ پس از اشک هایت هیچ وقت به عنوان سلاح استفاده نکن و از قهر برای به کرسی نشوندن حرفت.

دوباره بهم برخورد. حس کردم منظورش این است که من به دروغ گریه می کنم. رنجیدم و خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم: گریه کردن من دست خودم نیست، وقتی نمی تونم حرفامو بزنم بی اختیار گریه می کنم.

مهربانانه خندید: ولی دوست ندارم این جوری باشه، تو تصور کن با بچه مون بخوای حرف بزنی ، مادری که به جای جواب منطقی گریه تحویل بچه اش بده ، خنده دار نیست؟!

راست می گفت ، خودم هم از تصور خودم در آن قیافه خنده ام می گرفت ولی جلوی خود را گرفتم و با لجبازی گفتم: به خاطر اینم که شده دیگه جلوی تو گریه نمی کنم.

نه نشد، جلوی من ، نه ، جلوی هیچکس.

نخیر ، فقط جلوی تو ، که دیگه فکر نکنی می خوام سرت کلاه بگذارم.

با لبخند گفت: من همچین حرفی نزدم . در ضمن منظورم این نبود که تو اصلا گریه نکنی . اون طوری تازه بدتر می شه که . اون وقت همه فکر می کنن ، زن محمد یک دختر بچه لوسه ، مگه نه؟

رویم را برگرداندم و گفتم: خیلی بد جنسی چرا همیشه باید حق با تو باشه؟

این بار از ته دل خندید و گفت: حالا دیدی اگه حرف بزنی ، بهتر از گریه س؟!

چه مهارتی توی تغییر فضا داشت. او تنها کسی بود که از این که مغلوبش شوم ، لذت می بردم. سرم را روی بازویش گذاشت و حس کردم آرامش دنیا به قلبم حاکم شد.

خدایا ، چه قدرتی توی این وجود بود که این طور به تمام هستی من حکومت می کرد و در کنارش احساس می کردم به مطمئن ترین پشتوانه دنیا تکیه دارم؟

داشت خوابم می برد که محمد با صدایی آهسته گفت: در ضمت در مورد اون مهمونی هم ، فردا حرف می زنیم.

خنده ام گرفت. اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، حرف او شده بود فردا صحبت می کردیم! ولی دیگر مهمانی مهم نبود، مهم محمد بود و آغوش گرمش که برای من امن ترین جای دنیا بود.

با آرامشی شیرین پلک هایم بسته می شد که دوباره توی گوشم زمزمه کرد: هم شب بخیر، هم خداحافظ ، من صبح می رم کوه.

خواب آلود گفتم: نه ، نرو .

با خنده ای که توی صدایش بود پرسید: برای تو چه فرقی می کنه؟ تو که تا من برگردم هنوز خوابی!

راست می گفت ، ولی با این همه دلم نمی خواست برود. پس دوباره با التماس گفتم: تو رو خدا ، فردا نرو ، چی می شه مگه؟


اصلا به خاطر این که تا حالا منو بیدار نگه داشتی ، حقت بود تو رو هم بیدار می کردم و به زور می بردم. 

دست پاچه و هول گفتم: نه ، نه ، ببخشید قول می دم تکرار نشه.

ای خواب آلوی تنبل.

لبخند زنان دستش را محکم در دستم نگه داشته بودم که خوابی آرام وجودم را گرفت و چشم هایم روی هم افتاد ، خوابی خوش و سنگین که تا نزدیکی های ظهر فردا ادامه پیدا کرد.





طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت