تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(10)

آن روزها بیش تر سرگرمی مادرم شده بود تهیه جهیزیه، کارش شده بود با خاله منصوره بازار رفتن و خریدن و دوختن. بقچه و سجاده ترمه که کنارش سرمه دوزی ونوارهای نقده داشت، چادر نماز، پرده ای، لحاف ها ساتن، ظرف و بلور چینی و....

همه را با شوق و شور می خرید و آقا جون الحق از خرج کردن دریغ نداشت. خانم جون هم تا به چیزهایی که به خانه می آوردند انافحتنا نمی خواند و هلهله نمی کشید نمی گذاشت بازش کنند.

خلاصه یکی از اتاقهایمان به قول امیر شده بود بازار شام و من پیش خودم فکر می کردم، حالا چه عجله ای است؟ هنوز دو سال وقت داریم.

صورت مهربان و دوست داشتنی مادرم که با عشق و علاقه دوخت و دوز می کرد و خانم جون که با آن دست های چروکیده و لرزان برایم سفره قند و دمکنی درست می کرد و پدرم که با رویی باز کمبودهای گوشزد شده مادر را پذیرا می شد، همه و همه رویای قشنگ خانه پدری من بود.

خانه امنی که سرشار از محبت و عاطفه و مهر بود و من همه چیز داشتم. محبتبی نهایت اطرافیان و زندگی پر از آرامش و رفاهی که جلوی نیازم را می گرفت با همه ارزش بالایی که داشت نتیجه اش برای من خوب نبود. خود نیاز و احتیاج ذهن را شکوفا و پویا می کند. بی نیازی بیش از حد باعث تباهی می شود. چون وقتی همه چیز آماده است و آدم از داشتنش مطمئن است اعتماد به نفس احمقانه ای به وجود می آورد که انسان را از بین می برد . سیری زیاد اگر باعث ترکیدن نشود لااقل باعث بیماری است. و این بیماری بلایی بود که آرام آرام دامن مرا گرفت.

اواخر پاییز همان سال موقع امتحانات ما بود که یک روز صبح توی مدرسه زری گفت عمه حاج آقا برای پنجشنبه آینده من و مادرم را به مهمانی زنانه ای که هر سال دارد دعوت کرده، و من چون وصف عمه خانم که اسمش زرین تاج بود و مهمانی هایش را بارها از زری شنیده بودم، ظهر که از مدرسه برگشتم اولین حرفی که به محمد زدم همین بود. او که برای رفتن عجله داشت جواب نه محکم و قاطعی داد که مثل آب سردی شد روی اشتیاق بی نهایتم.

وا رفته گفتم: آخه چرا؟ زری هم می ره!

محمد همان طور که آماده می شد گفت: زری بره اون سرش درد می کنه واسه همین چیزها.

با التماس گفتم: منم می خوام برم.

برگشت با نگاهی مهربان مثل نگاهی که پدری به بچه اش می کند گفت: باشه شب صحبت می کنیم الان دیرم می شه.

بعد هم گذاشت و رفت. وقتی به زری گفتم محمد مخالف است، در حالی که از خودم بیش تر وا رفته بود، پرسید : چرا؟

نمی دونم گفت شب صحبت می کنیم.

زری مثل کسی که فکر خوبی به سرش زده گفت: ولش کن به مامان می گیم راضیش کنه.

ولی محترم خانم در حالی که شک داشت گفت: باشه من بهش می گم. فقط خدا کنه روی دنده چپش نباشه. اگه باشه که دیگه مرغ یک پا داره، آسمون هم زمین بیاد، کسی حریفش نمی شه. چون نه از این مهمونی ها خوشش می آد نه از عمه این ها.

زری با حرص گفت: ا، اون خوشش نمی آد به این چه؟

- مادر جون اجازه زن دست شوهرشه ، بعد از اونم حالا تا پنجشنبه خیلی مونده، از الان نمی خواد عزا بگیرین.

اما من که بی دلیل برای رفتن اشتیاق داشتم توی دلم واقعا عزا گرفته بودم. یادم هست آن شب محمد خیلی خسته بود طوری که حتی به خانه خودشان هم سری نزد. عقلانی این بود که آن شب سکوت می کردم ولی دلم طاقت نمی آورد.

به محض این که دراز کشید از ترس این که خوابش نبرد، بی مقدمه گفتم: گفتی شب صحبت می کنیم ها، یادت رفت؟

خسته پرسید: در مورد چی؟

مهمونی دیگه.

در حالی که نفس عمیقی می کشید برگشت سمت من و پرسید:این قدر برایت مهمه که نمی تونی تا فردا صبر کنی؟

خیلی راحت گفتم: آره، خیلی.

آرام گفت: حالا اگه من خواهش کنم که بعد حرف بزنیم، چی؟

خودم را لوس کردم: اگه من خواهش کنم که همین الان بگی آره چی؟

در حالی که دستم را توی دستش می گرفت و چشم هایش را می بست گفت: پس نه من خواهش می کنم نه تو.

با حرص دستم را از دستش بیرون کشیدم و در حالی که پشتم را به او می کردم گفتم: پس منم قهر می کنم.

بر خلاف انتظارم خیلی جدی گفت: منم با کسی که به خاطر یک مهمونی مسخره باهام قهر می کنه کاری ندارم.

بعد هم طوری که اصلا با من تماس نداشته باشد دراز کشید.

من که به خیال خودم فقط خواسته بودم خودم را لوس کنم، هم تعجب کرده بودم و هم توی کاری که کرده بودم مانده بودم. از عکس العمل جدی محمد که برایم دور از ذهن بود هم رنجیده بودم هم خیلی بهم برخورده بود. تا آن شب هیچ وقت نشده بود که با هم قهر کنیم. هر چه سعی می کردم بی اعتنا باشم نمی شد. کلافه و بی قرار، انگار فرسنگ ها دور باشم، دلم قرار نمی گرفت.

با این که نزدیکم بود، کنارم بود، احساس می کردم دارم از غصه خفه می شوم. برای اولین بار هر چه می کوشیدم به خاطر حفظ غرورم همان طور بخوابم، می دیدم دور از او خوابم نمی برد.

صدای آه های گاه و بی گاهش نشان می داد که بیدار است، ولی از رفتارش مطمئن شده بودم که قصد صدا زدن و آشتی ندارد. با خودم در جنگ بودم که او هم پشتش را به من کرد. ناراحتی ام چند برابر شده بود.

مثل بچه ای که از آغوش مادرش دور مانده باشد پرپر می زدم و می دانستم که انتظار هم فایده ندارد این بار مثل همیشه نیست.

حال بدی داشتم سعی می کردم خود را قانع کنم که نباید پا پیش بگذارم ولی دلم انگار جدای از من تصمیم گرفت و وادارم کرد بی اختیار به طرفش برگردم ، بی اعتنایی اش را نمی توانستم تحمل کنم.

صدایش زدم: محمد. 

بی آنکه برگردد، جدی گفت: بله؟

حرصم بیش تر شد.

محمد صدایت کردم!

باز همان طور بی اعتنا گفت: منم گفتم ، بله.

یکدفعه انگار خون به مغزم هجوم آورد. عصبی پا شدم، نشستم و با صدای بلند و حرص و بغض گفتم: محمد؟!

آه عمیقی کشید و در حالی که می نشست با همان لحن جدی که حالا عصبانی هم بود گفت: لازم نیس صدات رو بلند کنی همون دفعه اول هم شنیدم جوابت رو هم دادم. چیه؟ بله؟ بفرمایین!

چانه ام از بغض می لرزید گفتم: چرا این جوری؟

سرد گفت: چه جوری؟

نه خیال کوتاه آمدن نداشت. این اولین باری بود که آن قدر سرد و سخت جلویم می ایستاد و من هم که اول به خیال خودم با شوخی شروع کرده بودم، حالا نمی فهمیدم از چه این قدر رنجیده است.

درمانده گفتم: خودت می دونی!

- چی توی این جور حرف زدن ناراحتت می کنه؟

با صدایی لرزان همان طور که سعی می کردم اشکم سرازیر نشود، گفتم: لحنش.

هیچ نگفت. در سکوت در حالی که شقیقه هایش را با دست هایش فشار می داد آه کشید، اما باز هم چیزی نگفت. از لجم، مشتم را با حرص روی بالش کوبیدم و گفتم: یعنی یک آره یا نه، این قدر سخته که به خاطرش با من این طوری رفتار می کنی؟

سرش را بلند کرد. توی تاریکی نگاه چشم هایش را نمی دیدم و سر از احوالش در نمی آوردم و این بیشتر طاقتم را طاق می کرد. ادامه سکوتش برایم غیر قابل تحمل بود و در ضمن بیش از پیش مطمئنم می کرد که این بار قضیه با دفعه های قبل خیلی فرق می کند. او از چیزی که من خبر نداشتم رنجیده بود و خیال نداشت به هیچ قیمتی کوتاه بیاید. من هم که درمانده بودم، هیچ جوری نمی توانستم بی اعتنایی اش را تحمل کنم.

بغضم ترکید . خودم را روی بالش انداختم و گریه کنان گفتم: باشه حرف نزن مهم نیست، اگه برای تو مهم نیست برام منم فرقی نمی کنه.

چند لحظه طول کشید و بعد با صدایی آرام که همراه آه عمیقی از سینه اش بیرون آمد. 

صدایم زد: مهناز؟!





طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 04:30 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت