تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(قسمت9)

رمان دالان بهشت(9)

                                 

فصل9   

با کمک و همراهی محمد درس را با جدیت دنبال می کردم و پاییز آن سال برای من که در قلبم از عشق بهاری شاد داشتم ، قشنگترین فصل ها شد. انگار برای اولین بار پاییز را با تمام خصوصیاتش می شناختم پاییز که همیشه برای من با بوی مدرسه و کتاب و دفتر همراه و هم معنی بود آن سال رنگ آرامش و عشق داشت. غروب های سرد پاییز دلگیر نبود چون برای من همراه شوق برگشتن محمد بود و عطر وجودش و نگاه گرمش.

سوز بادهای پاییزی و رگبار باران برای من که وجودم با آتش محبت گرم می شد، مثل باران های بهاری دل انگیز بود. برای اولین بار از ایستادن زیر باران و خیس شدن از رسوخ سرما و سرازیر شدن قطره های آب از سر و رویم در حالی که محمد نگران بود سرما نخورم بی نهایت لذت می بردم و شب های پر رعد و برق همراه صدای زوزه باد ، برای من که پناهی گرم مثل آغوش محمد داشتم نه ترسناک بود و نه سرد. همین باعث شد که آن سال ، تابستان قلب من سردی و دلگیری پاییز را نشناسد. فقط عظمت و زیبایی را دید که باعث شد برای همیشه پاییز برایم قشنگترین فصل ها باشد.

 

همان وقت ها بود که برای اولین بار ثریا و جواد را دیدم. مدتی بود حرف های محمد و امیر و تعریف هایی که از خاطراتشان با جواد و گردش های مشترکشان می کردند و مقید بودن هر دوشان به این که در هر شرایطی هفته ای یک بار با هم کوه بروند کنجکاوم کرده بود که آن ها را ببینم. دوست داشتم بدانم جواد کیست و شخصیتش چگونه است که این قدر دوستش دارند و برای همین وقتی محمد گفت: شب جمعه خونه جواد این ها دعوت داریم خوشحال شدم. به یاد دارم آن شب از دیدن خانه کوچک و قدیمی آن ها که توی یکی از محله های نزدیک بازار بود و خود جواد که با تصورات من خیلی فرق داشت چقدر جا خوردم.

جواد پسری لاغر با قدی متوسط و چهره ای معمولی بود که در مقابل امیر و محمد با آن قدهای بلند خیلی ریز نقش تر به چشم می آمد و در نگاه اول من از این که می دیدم این دوست خیلی عزیز برای محمد و امیر این قدر با تصوراتم متفاوت است حیرت کردم. منتها برخورد و لحن جواد آن قدر مهربان و گرم بود که زود آدم را تحت تاثیر قرار می داد.

محمد و جواد و امیر با سر و صدا و شادمانی مشغول سلام و احوالپرسی بودند که خواهرش هم برای استقبال تا دم ایوان آمد و من برای اولین بار ثریا را دیدم.

در مقابل خانه ما و خانه حاج آقا، خانه آنها مثل قوطی کبریت بود ولی برخورد گرم و روی باز آنها فضا را عوض می کرد طوری که آدم به سرعت محیط و اطراف را فراموش می کرد.

ثریا هم مثل جواد خوش زبان و خوش برخورد بود. صورتش بدون این که زیبا باشد. دوست داشتنی بود و آهنگ قشنگ صدایش ، آدم را مجذوب می کرد. با این که از من ریز نقش تر بود تسلطش در کلام و برخورد و اعتماد به نفسی که در رفتارش بود باعث شد که نا خودآگاه احساس کنم خیلی از من بزرگ تر است، در حالی که ثریا فقط دو سال از من بزرگتر بود. به هر حال وارد راهروی باریکی شدیم که کنارش اتاقی بود که ما را به آن راهنمایی کردند.

زیر پله ها آشپز خانه بود و روبرو راه پله های طبقه بالا. دو چیز خانه در همان ابتدا آدم را مبهوت می کرد، یکی کوچکی بیش از اندازه و یکی تمیزی. انگار همه جا برق می زد. توی اتاق روی زیر اندازی سفید، خانمی مسن با صورتی بسیار مهربان به زحمت از جا بلند شد و مرا چنان با محبت و گرمی بغل کرد و بوسید که نا خود آگاه مهرش در دلم نشست. مرتب می گفت: ماشاالله، هزاز ماشاالله. مادر، محمد، ایشالله خوشبخت باشین. ایشاالله خیر هم را ببینین و به پای هم پیر شین. بی خود نبود ترک مارو کرده بودی. آدم عروس به این قشنگی داشته باشه بایدم سراغ از کسی نگیره.

محمد خندان با صمیمیت و مهری فوق العاده که نشان از آشنایی دیرینه اش داشت گفت: به خدا زهرا خانم، به خاطر زن گرفتن نبود، گرفتار بودم. ولی جواد شاهده ، همیشه جویای احوالتون هستم.

جواد با لحنی شوخ گفت: راست می گه مامان، هر جمعه که با هزار زور می یاد کوه، حال شمارو می پرسه.

محمد خواست جواب بدهد که زهرا خانم با محبتی مادرانه گفت: حرص نخورمادر، بازم رحمت به شیر تو، بگذار اون دو تا زن بگیرن، اگه اسم بقیه هم یادشون اومد، اون وقت درسته.

با این که از زبان امیر و محمد خیلی از خاطرات جمع سه نفره شان شنیده بودم ولی باز هم صمیمیت زیادی که در رفتارشان موج می زد برایم تازه و نو بود. من جایی ندیده بودم که محمد این قدر راحت و صمیمی باشد. خصلت همیشگی امیر شیطنت  و زود جوشی بود، ولی در مورد محمد نه.

موقع شام که دیدم محمد هم با امیر برای کمک به انداختن سفره بلند شد، تعجبم بیش تر شد. آن ها مدام از خاطراتشان می گفتند و می خندیدند و گهگاه ثریا هم با آن ها همراه می شد و من که تا حالا محمد را این قدر خوشحال و سرحال در جمعی ندیده بودم، سعی می کردم رفتارم عادی باشد.

وقتی خواستم برای کمک بلند شوم، ثریا و زهرا خانم مانع شدند و گفتند: حالا این دفعه نه، این بار پاگشاست، ایشاالله دفعه های بعد.

جواد هم به زور محمد را نشاند و گفت: این بار به خاطر مهناز خانم معافی.

محمد قبول نمی کرد که زهرا خانم پا در میانی کرد و گفت: بشین مادر، دیگ که بالا و پایین نگذاشتن. بشین پیش خانمت. هنوز با ما آشنا نشده. غریبی می کنه.

و بعد در حالی که حواسش به من بود ادامه داد: محمد آقا خدا می دونه چقدر دلم می خواست عروست را ببینم حالا از سرشب آن قدر خوشحالم که خانمی به این برازندگی نصیبت شده که توی پوستم نمی گنجم. الهی شکر هر دوتون شانس آوردین . و رو به من اضافه کرد محمد آقام مثل جوادم می مونه، ایشاالله خدا عمر با عزت بهش بده، که فقط خدا می دونه این جوون چقدر آقاست.

صدای جواد که سر سفره دعوتمان می کرد حرف زهرا خانم را نیمه تمام گذاشت.

جواد همان طور که دیس پلو را جلوی ما نگه داشته بود، به شوخی به ثریا گفت: ثریا می خواستی غذا زیاد درست کنی محمد اون وقت ها که کم می خورد عاشق بود حالا دیگه خیالش راحت شده، اشتهاش باز شده. با خود گفتم پس امیر و محمد قبلا هم این جا غذا خورده اند که جواب ثریا بر تعجبم اضافه کرد که با طعنه گفت: مگه پسر حاجی هام عاشق می شن؟

محمد بدون این که ناراحت شود با شوخی جواب داد: مگه پسر حاجی ها آدم نیستن؟

ثریا با خنده گفت: ببین جواد شاهد باش. دوباره خود محمد آقا داره حرف توی دهن من می گذاره ها. من کی گفتم آدم نیستن. منظورم این بود که پسر حاجی ها معمولا سرشون توی حساب و کتاب و تجارت و حساب یک قرون دوزاره. حساب یک قرون دوزار کجا و عشق و عاشقی کجا؟

محمد باز هم خندان گفت: خب شاید اون مال پسر حاجی های خالص باشه، من ناخالصی دارم.

امیر فوری گفت: ا، اون خالص ها هم دل دارن، سنگ که نیستن.

ثریا در جواب در حالی که سعی می کرد مستقیم به امیر نگاه نکند گفت: اون که بله،منتها توی عشق اون ها ، حساب بانکی پدر معشوق هاست که حرف اول رو اگه نزنه لااقل نصف بیش تر حرف رو می زنه . امیر خواست دفاع کند که زهرا خانم با دلخوری گفت: گفتم شوخی هم می کنین حرمت خونه خدا رو نگه دارین.

جواد گفت: مادر جون ما منظورمون از حاجی اون هایی که رفتن مکه نیست که. منظورمون بچه پولدارهاس و چون معمولا اون ها بازاری هستن با انگشت و چشم و ابرو اشاره ای به محمد و امیر کرد و پدرهاشون حاجی، اینو می گیم. مادر من چرا حرص بی خود می خوری؟

معلوم بود زهرا خانم جوش ورده، برای همین بقیه دیگه دنبال شوخی را نگرفتند.

کنایه های آن ها برایم تقریبا بی مفهوم بود می خندیدم ولی از این که سر در نمی آوردم منظورشان چیست و در ضمن بیش تر از این که می دیدم محمد با دختری دیگر این قدر راحت حرف می زند، ناراضی بودم. لبخند می زدم خود را خوشحال نشان می دادم ولی در باطن کلافه بودم. مخصوصا در برابر ثریا که این قدر راحت حرف می زد، بحث می کرد و جواب می داد و به نظر می آمد که اطلاعات وسیعی دارد،خودم را دست پا چلفتی و معذب احساس می کردم. اعتماد به نفس ثریا و تسلطش بر محیط و اطرافیان و نگاه های تحسین و تایید دیگران برای من با آن ذهن خام و افکار بچگانه رنج آور بود. مثل آدم های ناتوان که وقتی از چیزی سر در نمی آورند  سعی می کنند نفی اش کنند،من هم در وجودم دنبال بهانه ای برای پس زدن و نادیده گرفتن محاسن ثریا می گشتم و از دستش حرصم می گرفت. آن شب وقتی دیر وقت از خانه آنها برمی گشتیم امیر و محمد سر حال و خوشحال حرف می زدند و می خندیدند و از خانواده جواد تعریف می کردند.

ولی من توی فکر بودم. ناخواسته اخم هایم در هم رفته بود و در سکوت به حرف هایشان گوش می دادم. محمد آن قدردر حال و هوای خودش غرق بود که برای اولین بار متوجه حال من نشد. و همان شب بود که برخلاف انتظارم که توی ذهنم همیشه فکر می کردم امیر به زری علاقه دارد،از حال و هوای و نگاه های امیر با تردید و دودلی حس کردم که نگاه های پر از تحسین امیر به ثریا رنگی از محبت دارد. ولی نمی خواستم قبول کنم،یعنی باورم نمی شد امیر به دختری در شرایط ثریا دل بسته باشد. آن شب همه چیز برایم عجیب و غیر منتظره بود.

موقع خواب در حالی که سعی می کردم لحن صحبتم معمولی باشد گفتم: فکر نمی کردم این قدر با جواد  این ها صمیمی باشی.

محمد در حالی که معلوم بود هنوز فکرش مشغول است گفت: من که برایت ازش تعریف کرده بودم.

تو از جواد گفتی نه خانواده اش،راستی اصلا تو چطوری با جواد دوست شدی؟

قصه اش طولانیه، حالا بخواب خسته ای، بعدا برایت می گم.

نه خوابم نمی یاد بگو.

بالاخره با اصرار من آرام و شمرده انگار در خیال خودش غرق شد و مثل یک قصه گو شروع کرد:

من جواد این ها رو خیلی ساله که می شناسم. تقریبا از دوازده سالگیم. نمی دونم یادت هست ما تابستونا با بابا می رفتیم بازار؟ اون موقع جواد سیزده سالش بود و همراه پدرش آقا اسدالله می آمد بازار.آقا اسدالله باربر بود. با اون جثه لاغر و ضعیف ، فرش ها رو کول می گرفت و این طرف و آن طرف می برد. آقا جون به خاطر چشم و دل پاکیش خیلی آقا اسدالله رو دوست داشت. من مدت ها اصلا جواد رو نمی دیدم،یعنی منظورم اینه که چون مثلا پسر صاحب حجره بودم به جواد مثل اشیای مغازه نگاه می کردم، مثل فرش های آقا جون!

یادمه هر روز ظهر آقا جون از ما می پرسید که ناهار چی می خوریم. بعد سفارش غذا می داد و یکی رو می فرستاد غذا بگیره. جواد و باباش ظهر که می شد پشت مغازه غذاشون رو می خوردن،باورت می شه من حتی یک بار هم به فکرم نرسیده بود اون ها ناهار چی می خورن.

یک روز آقا جون نزدیک ظهر با مهدی رفت دنبال یک کاری و خیلی دیر کرد. سر ظهر بود و من گرسنه،آقا اسدالله پرسید: آقا چی ناهار بگیرم؟

گفتم نمی دونم باید آقا جون بیاد. آقا اسدالله با مهربونی گفت: ما یک لقمه ناهار ناقابل همراهمون هست. شما بفرمایین تا حاجی بیاد. قبول نکردم ولی دلم برای نون خالی هم ضعف می رفت.

اون ها مثل هر روز رفتن و بقچه شون رو باز کردن و من حیرون پشت میز آقا جون منتظر نشستم.

چند دقیقه بعد جواد با خجالت اومد و گفت: محمد آقا شاید اومدن حاج آقا طول بکشه یک لقمه از این بخورین ته دلتون رو بگیره.

آن قدر مهربون و با صفا گفت که رویم نشد قبول کنم. باورت نمی شه مهناز دو تا سیب زمینی پخته بود که رویش گلپر ریخته بودن، روی یک تکه نان، بعد از صبح تا ظهر که جواد با اون جسم ریزه ومیزه اش کار کرده بود،ناهارش این بود. از همه عجیب تر این بود که اون نون و سیب زمینی به دهن من از چلو کباب هر روزه خوشمزه تر بود. اینم خاصیت های گرسنگی است که من تا اون روز نمی شناختم. این اولین جرقه انسانیت بود که جواد باعث شد توی ذهن من زده بشه.

فردای اون روز که آقا جون فرستاد غذا گرفتن، نا خود آگاه یاد کار دیروز جواد افتادم و این دفعه من پا شدم غذامو بردم پیش جواد و باباش.

من با تعجب گفتم: یعنی آقا جون به این مهربونی یک تعارف به اون ها نمی کرد؟

محمد با دلخوری گفت: ای بابا مهناز،تو باید باشی و ببینی تا بفهمی توی محیط کار و بازار و روابط آدم ها چه خبره. آقا جون تازه در فهم و شعور سرآمد شکم سیرهاست آقا جون کمک می کرد، خرج دوا و درمان زنش رو می داد. کمک کرد تا آقا اسدالله خونه بخره، واسه درس و مدرسه بچه هاش هم همین طور ولی نه بیش تر!

می دونی من یک چیزی از آدم ها فهمیدم اونم اینه که شکم که سیر می شه، چشم ها کور می شه و گوش ها کر، و میزان این کری و کوری هم، ارتباط مستقیم با دو چیز داره، یکی میزان سیری، دیگری انسانیت طرف. منظورم رو می فهمی؟

ببین همین بابای من و تو که جزو خوب ها و انسان های شریف و با رحم هستن اندازه همه توانشون که کمک نمی کنند. اگر همه داراها اندازه توانشون کمک می کردند به خدا دیگه آقا اسدالله و زهرا خانمی پیدا نمی شد یا آدم مستحق و محتاجی. بیش تر داراها یا به قول ثریا حاج آقاها،بستگی به واجدانشون یک سقفی برای کمک در نظر گرفتن. یکی آن قدر می ده که فقط وجدانش راضی باشه. دیگه کاری نداره که گرهی از کار کسی باز می شه یا نه؟ یکی از روی چشم و همچشمی ، یکی برای اسم در کردن، بعضی ها هم هر وقت میلشون بکشه و دلشون بخواد و خلاصه این وسط ، کسی که بخواد با تمام توان و برای از میان برداشتن مشکل کار کنه، انگشت شماره. خاصیت وجودی آدم فراموشیه و اولین چیزی که آدم ها فراموش می کنن همون نیاز و سختی و درموندگی هاشونه. برای همینه که با همه سختی که هر کس ممکنه توی زندگیش بکشه تا به بی نیازی برسه، اولین چیزی هم که فراموش می کنه، همونه حال گذشته خودشه و حال فعلی عده زیادی از مردم. اینه که درک و همدردی رو از آدم ها می گیره. هر قدر نیازمندی و تنگنای زندگی آدمو هوشیار می کنه، بی نیازی باعث کوری ذهن و کرختیش می شه. تو الان ثریا رو ببین، مگه چند سالشه ؟ دختری به این سن، فکر می کنی چرا این قدر ذهنش باز و فهمیده ست؟

من که حسادت به دلم نیش می زد، با کنایه گفتم: به خاطر طعنه هایش می گی فهمیده س؟

محمد انگار منظور کنایه آمیزم را نفهمیده باشد، فوری گفت: اون طعنه نمی زنه. حقایقی رو که توی زندگیش فهمیده به شوخی بیان می کنه . تو خودتو جای اون بگذار. ببین ثریا وقتی کوچیک بوده همراه مادرش بوده که توی خونه های مردم کار می کرده. فرق دارا و ندار، نیاز و بی نیازی، خواستن و نداشتن رو با تموم وجود حس کرده و شناخته. این میون شاید معدودی انسان های مهربون و فهمیده رو هم دیده، ولی اکثریت همون فراموشکارهایی بودن که برایت گفتم. این حرف هاش هم برداشت های تلخی است که اون از زندگی داشته.

نمی دانم چرا تعریف های محمد از او، مثل خاری به قلبم فرو می رفت و احساسی ناخوشایند به قلبم چنگ می زد.

محمد ادامه داد: خلاصه دوستی من و جواد کم کم ریشه دار شد. جواد دریچه ای بود رو به دنیایی که من ازش بی خبر بودم. شنیدن حسرت ها و آرزوهای جواد و مقایسه زندگی اون با خودم و جوانمردی هایی که از آقا اسدالله و خود جواد و مادرش دیدم، باعث علاقه ام به اون ها شد تا الان که می بینی.

و چون جواد استعداد زیادی برای درس خواندن داشت با همدیگه درس خوندن هم باعث نزدیکی بیش ترمون شد. بی چاره آقا اسدالله آرزویش این بود جواد به جایی برسه، ولی درست همون سالی که جواد، دانشگاه قبول شد، آقا اسدالله ریه هایش عفونی شد و فوت کرد. خدا رحمتش کنه.

خدا رو شکر ، زهرا خانم مونده که یک نفس راحت بکشه و لااقل یکخورده از آرزوهایش رو برآورده ببینه. مخصوصا حالا که ثریا هم دانشگاه می ره. الان روزهای خوشبختی و راحتی اون هاست که دیگه آقا اسدالله نیست.

حرف هایش برایم مثل داستانی قشنگ بود . جواد و مادرش و آقا اسدالله را دوست داشتم، ولی در مورد ثریا، احقانه فکر می کردم. کاش جواد خواهر نداشت، یا دست کم چنین خواهری نداشت.

آدم وقتی جوان است و خام و مثل من، احمق، فکر می کند کامل بودن یکی، دلیل ناقص بودن خودش است و همین فکر باعث می شد نظر خوبی به ثریا نداشته باشم.

احساس کردم محمد منتظر است حرفی بزنم. پرسیدم: پس تو چرا برای عقد مون دعوتشون نکردی؟

خوب الان جواد این ها خیلی سعی کردن از گذشته شون دور بشن و خودشون رو بالا بکشن. حق دارن که دوست نداشته باشن با کسانی که شاید اون ها رو به چشم قدیم نگاه می کنن، رفت و آمد داشته باشن. البته تا حالا هیچ وقت جواد مستقیم اینو نگفته، ولی خودم خوب می شناسمش. برای عقد هم دعوتشون کردم اون ها مریضی زهرا خانم رو بهانه آوردن منم اصرار نکردم، همین.

من که فکر ثریا رهایم نمی کرد ، یکهو بی مقدمه گفتم:

چه خواهر خوبی داره .

خیلی راحت گفت: آره واقعا، من مثل زری دوستش دارم، خیلی دختر ماهیه.

در حالی که سعی می کردم لحنم معمولی باشد، گفتم: ماه بودنش به خاطر حاضر جوابیشه؟

یکدفعه از جا پرید نیم خیز شد و در حالی که توی تاریکی صورتش را نزدیک چشم هایم آورده بود گفت: باز توی اون سر کوچولیت چه خبره؟!

با حرص گفتم : سر من کوچولو نیست . و پشتم را به او کردم، ولی صدای رعد و برق یکدفعه چنان مرا از جا پراند که بلافاصله برگشتم و خود را توی بغلش قایم کردم.

خندان گفت: آهان، اینم جریمه ت که دیگه بی خودی بد اخلاقی نکنی. آسمون جای من تنبیهت کرد.

آن قدر خسته و خواب آلود بودم و در ضمن فکرم مشغول بود که ترجیح دادم قضیه را با خنده تمام کنم. آن شب گذشت، اما جرقه فکری پوچ توی ذهنم زده شده بود ، بدون این که خودم بدانم که روزی این جرقه ، آتشی خواهد شد به دامن هستی و زندگی ام.

ادامه دارد ...





طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرتو میگی..؟() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت