تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(8)

دالان بهشت(قسمت8)

                                      

قسمت8

مهر ماه با حال و هوای خاص خودش رسید اما مهر آن سال برای من مثل سال های قبل نبود با باز شدن مدرسه محمد را کم تر می دیم و این کلافه ام می کرد. دیگر حوصله کتاب و دفتر و کلاس را نداشتم. پیش خودم فکر می کردم بی خود نیست کسی که ازدواج می کند مدرسه راهش نمی دهند. حواسم اصلا جمع درس نبود و همین مرا خیلی از مریم و زری عقب انداخته بود. بر عکس من محمد که واحد های بیش تری گرفته بود روزها تا غروب کلاس داشت. وقتی هم خسته برمی گشت مدام سرش توی کتاب و جزوهایش بود. مریم و زری هر چه به من فشار می آوردند فایده ای نداشت. دیگر دل و دماغ کلاس و دفتر و کتاب را نداشتم. مریم مرتب می گفت: مهناز بیچاره این محمد از اون مردها نیست که تو فکر می کنی ها کسی که به خواهرش برای درس این قدر سخت بگیره زنش رو ول نمی کنه.

ولی من گوشم بدهکار نبود. برای خانه داری و شوهرداری احتیاج به درس نداشتم حدود دوماه از باز شدن مدرسه ها گذشته بود. 

بعد از ظهر جمعه بود محمد روی میز خم شده و سرش توی کتاب و دفترهایش بود ومن بیهوده کتاب ها را جلوی خودم روی زمین پهن کرده بودم همان طور که دست هایم زیر چانه ام بود غرق تماشای محمد بودم. سنگینی نگاهم انگار تمرکزش را به هم زد و سرش را بلند کرد. لبخند زنان گفت: دختر خوب تو مگه درس نداری؟ با خونسردی و خیلی راحت گفتم: چرا ولی دیگه حوصله درس خوندن ندارم.

یکدفعه صاف نشست و گفت: دیگه حوصله نداری یا امروز حوصله نداری؟ 

- چه فرقی می کنه ؟ 

- خیلی فرق می کنه شما اول بگو کدومش ؟ تا فرقش رو بگم. دستهایم را از زیر چانه ام برداشتم همان طور که صاف می نشستم زانوهایم را بغل کردم و خیلی راحت گفتم: دیگه حوصله ندارم اصلا چیزی از درس ها نمی فهمم حواسم جمع نمی شه . دلم نمی خواد دیگه برم... در حالی که اخم هایش را در هم کرده بود پرید وسط حرفم و با دست اشاره کرد که ادامه ندهم. از پشت میز بلند شد و جلوی من نشست و خیلی جدی گفت: چرا؟ 

- اصلا اگه دیگه نخوام درس بخونم چی می شه؟ با چشم های عصبانی چنان نگاهی کرد که ترسیدم بعد خیلی محکم و جدی گفت: این حرفو دفعه آخر باشه که می شنوم. تو باید درس بخونی باید دیپلم بگیری و باید بری دانشگاه می فهمی؟ من از زن هایی که فکر می کنن شوهر کردن و بچه آوردن نهایت هنر شونه حالم به هم می خوره. الان دیگه اون زمان مرده که دختره کوچیک شوهر می کرد و پشت سر هم بچه می آورد و جز بغل شوهر خوابیدن و پخت و پز و بچه داری هیچی نمی فهمید. اگه هم نمرده من همچین زنی نمی خوام نمی خوام مادر بچه هایم همچین زنی باشه می فهمی؟ من این قدر که توی کله تو و افکارت برایم مهمه زیبایی ظاهریت برایم اهمیت نداره. صورت زیبایی که پشتش فکر و اندیشه و شعور نباشه شاید برای خیلی ها جذاب باشه ولی برای من نیست. مهناز همه زیبایی و قشنگی تو وقتی برام ارزش داره که بدونم پوسته یک معز داناست. نه مثل طبل تو خالی فقط یک صورتک قشنک و خوش آب و رنگ می فهمی؟ این که من با تو زود ازدواج کردم فقط برای این بود که خاطرم جمع باشه مال خودمی و با تو دنبال خواسته هام باشم نه این که بگم خوب من یک زن جوون خوشگل دارم دوستش هم دارم. باباهامون هم که وضعشون خوبه پس دیگه زهی سعادت همه چیز تمومه. مهناز این فکر رو که من به اتکای بابام همه چیز دارم از سرت بیرون کن من می خوام خودم صاحب اونچه دارم باشم. 

زندگی اگه پرواز باشه دو تا بال لازم داره که یکیش عشق است و دیگری عقل و شعور، من اون اولیش رو قویترینش رو دارم و می خوام دومی هم به اندازه اولی جون دار باشه. نمی خوام زن گرفتن من یا شوهر کردن تو به جای ترقی ما باعث درجا زدنمون بشه می فهمی؟ چی باعث شده تو این فکر رو به سرت راه بدی؟ مگه تو الان غیر از درس خوندن چی کار داری؟

خدا رحم کرده ما نرفتیم سر زندگیمون . تو اگه می دیدی و می دونستی بعضی ها با چه مشقتی این راه رو طی می کنن، چه زحمت ها می کشن تا این دوره ای که توی ناز و نعمت دل جنابعالی رو زده بگذرونن آن قدر راحت نمی گفتی دیگه حوصله ندارم. یک نمونه اش همین دوست خودت مریم تا حالا فکر کردی اون حتی یک دهم آرامش و راحتی تو رو نداره؟

راست می گفت من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم. محمد ادامه داد: یا خواهر جواد، ثریا . من باید تو رو باهاشون آشنا کنم تا خودت....

با کنجکاوی حرفش را قطع کردم و پرسیدم: ثریا کیه؟

خواهر دوستم جواد. همون که امیر هم باهاش دوسته و با هم می ریم کوه.

دوباره پرسیدم: تو خواهرش رو از کجا می شناسی؟

بی حوصله گ
فت: ممکنه اول به اصل مطلب توجه کنی بعد به حاشیه ها؟

باورم نمی شد محمد چنین عکس العملی نشان بدهد. پیش خودم فکر کرده بودم، ذوق هم می کند و حتما پیشنهاد می کند زودتر عروسی کنیم ولی نخیر باز تیرم به سنگ خورده بود و اشتباه فهمیده بودم. از آن روز به بعد محمد سختگیر تر از هر معلمی حواسش به درس های من بود و با صبر و حوصله اول به درس های من می رسید بعد به کارهای خودش و بالاخره آن قدر با من سر و کله زد که از نظر درسی تقریبا همسطح مریم شدم که همیشه از من و زری درسش بهتر بود. زری مدام سر به سرم می گذاشت:

مریم خبر نداری محمد چه خود کشانی داره می کنه تا خانم درسشون رو بخونن. اون وقت جواب سوال های منو اگه دو دفعه بگه و من نفهمم دفعه سوم از کوره در می ره.

مریم گفت: خب این قراره مادر بچه هاش بشه تو چی؟

خاک بر سر، من هم مثلا عمه بچه هاش می شم دیگه...

اگر کمی عاقل بودم باید از آن روز به بعد لااقل یکخورده فکرم مشغول می شد و سعی می کردم سر از افکار محمد در آورم و به جای این که راحت از کنار قضیه بگذرم در آن دقیق شوم. منتها همین که مشکلی حل می شد فراموشش می کردم، بدون این که حتی ذره ای فکرم مشغول شود یا پیش خودم حرف های محمد را تجزیه و تحلیل کنم. آدم باید بداند چه می خواهد و چرا می خواهد؟ اگر جز این باشد، مثل من می شود ترکه ای در مسیر باد که به هر طرفی خم می شود. من محمد را دوست داشتم بدون این که بدانم چرا و چقدر؟ در آن سن و سال نهایت لذتم، احساس عشق بی نهایت او نسبت به خودم بود که مرا غرق لذت می کرد. ولی صرف خواستن چیزی، بدون دانستن چرای آن، آدم را گمراه می کند. من بدون این که نیاز به خواستن و داشتن را حس کنم، بدون فکر و تعقل و به آسانی محمد را در کنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زن ذهن خام من می شد. چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفکر، نیاز به پناه و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟ چطور حفظش کنم یا از آن بهره ببرم. و بدبختانه آن قدر به تملکش مطمئن بودم که لزومی هم برای تقلا کردن و نگهداری اش نمی دیدم. شاید اگر محمد هم مثل من فکر می کرد قضیه به همان روال معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروکش احساس و تمام ... ولی از آن جا که نه محمد خام بود و کوتاه فکر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و ساده انگاری و فراموشکاری ها، آرام آرام مرا به بی راهه ای دور برد که وقتی چشم باز کردم برای بازگشت خیلی دیر شده بود.

ادامه دارد ...





طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرتو میگی..؟() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت