تبلیغات
تا ته دنیاآآآآآآ... - رمان دالان بهشت(قسمت7)

دالان بهشت(7)

                         

حظه هایی در زندگی هست که توی ذهن آدم حک می شود . مثل یک عکس و تصویر همیشه توی ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته که بر می گردد ، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بندد . خاطرات روزهای اول من و محمد چنان روشن توی ذهن من حک شد که سال ها بعد هم تازگی روز اول را داشت . بعدها یاد آن روزها و لحظه ها که می افتادم گرمای دست های با محبت ، زلالی نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدایش و عطر تنش چنان توی وجودم می پیچد که احساس می کردم رویم را که برگردانم باز در کنارم است .


یادم است اولین اختلافمان تقریباً سه ماه بعد از عقد ، اواخر شهریور ، پیش آمد . محمد درگیر انتخاب واحد و کارهای دانشگاهش بود و من برای اول مهر و رفتن به مدرسه آماده می شدم . قرار بود مادر مریم روپوش مدرسه من و زری را بدوزد. برای همین با زری رفتیم پیش اکرم خانم که بپرسیم چقدر پارچه لازم داریم. اکرم خانم هم که اتفاقا همان روز قصد داشت برای خرید برود، گفت: 

- اکه دوست دارین می تونین همین امروز همراه خودم بیاین خرید تون رو بکنین . منم تا آ خر هفته روپوش رو آماده می کنم.

زری چون اجازه نداشت از اکرم خانم خواهش کرد زحمت خرید را بکشد ولی من با غروری خاص احساس کردم دیگر احتیاج به اجازه ندارم. دیگر یک زن شوهر دار بودم و با خیال راحت فقط از زری خواستم به مادرم بگوید که برای خرید همراه اکرم خانم رفته ام. اکرم خانم پرسید :

مهناز جون به محمد آقا گفتی؟ با خونسردی گفتم: نه برای چه؟ تنها که نیستم با شما می رم تازه کارم واجبه. حتی برای یک لحظه هم فکر نکردم باید به محمد گفته باشم تازه حس خوبی داشتم از این که دیگر لزومی ندارد از مادرم هم اجازه بگیرم. به هر حال همراه اکرم خانم و مریم رفتم و چون اکرم خانم خرید های دیگری هم داشت کارهایش طول کشید و تقریبا دو ساعت از غروب گذشته بود که برگشتیم. حتی به ذهنم خطور نکرده بود که اشتباه کرده ام. فقط برای محمد دلتنگ شده بودم. همان طور که داشتم از اکرم خانم برای این که تا دم خانه همراهی کرده بود تشکر می کردم زنگ را فشار دادم که محمد مثل این که پشت در باشد بلافاصله در را باز کرد.

چهره اش آن قدر در هم بود که لبخند روی لب هر سه ما مخصوصا اکرم خانم ماسید. من آن قدر جا خورده بودم که حتی سلام هم نکردم و محمد که معلوم بود به زحمت سعی می کند خوشرو باشد جواب اکرم خانم را می داد که مرتب عذر خواهی می کرد و می گفت اگر دیر شده تقصیر من بوده. بیچاره اکرم خانم و مریم با عجله خداحافظی کردند و گفتند: دیر وقته مزاحم حاج خانوم و این ها نمی شیم. سلام برسونین. و با نگاهی مظطرب از ما جدا شدند و رفتند.

من که از رفتار سرد و نگاه های غضب آلود محمد جا خورده و گیج بودم بلا تکلیف ایستاده بودم و دور شدن مریم و مادرش را نگاه می کردم که محمد گفت: نمی فرمایین تو؟ برای اولین بار این لحن نیش دار را از او می شنیدم. نگاهش درست مثل روزی بود که پشت در حیاط ما زری را دعوا کرد . با تعجب و مثل آدم های گیج وارد خانه شدم. توی حیاط کسی نبود. مادرم با نگرانی تا دم در رارو آمد و در جواب سلامم با ناراحتی گفت: تا الان کجا بودی؟ فکر نمی کنی بقیه نگران می شن؟

من که باورم نمی شد اوضاع این قدر وخیم باشد یعنی در حقیقت فکر می کردم اصلا چیزی نشده گفتم: خوب اکرم خانم چند جا کار داشت دیر شد. من که به زری گفتم بهتون بگه، آقا جون کجان؟ مادر بدون این که جوابم را بدهد گفت: حالا برو لباست رو عوض کن محمد آقام هنوز شام نخورده.

بعد هم رفت. رفتم توی اتاق. بعد از نامزدیمان اولین بار بود که دلم نمی خواست با محمد تنها باشم. اما محمد دنبالم آمد در را آرام بست بعد به در تکیه داد و ایستاد . با لبخندی زورکی و در حالی که سعی می کردم به صورتش نگاه نکنم پرسیدم: چرا شام نخوردی؟ ببخشید که دیر شد. ببین این پارچه ای است که....

محمد خیلی جدی حرفم را قطع کرد و گفت: بشین باهات کار دارم. به زحمت خود را جمع و جور کردم و نشستم لب تخت. با همان نگاه و لحن جدی پرسید: یادم نمی آد که گفته باشی می خوای جایی بری؟ چقدر صدایش خشک و جدی بود. به زحمت جواب دادم: آخه یکدفعه امروز قرار شد بریم به زری گفتم که بگه نگفت؟ 

فکر نمی کنم که وقتی زن من می خواد کاری بکنه خبرش رو غیر از خودش کس دیگه ای باید به من بده غیر از اینه؟ 

- خوب من فقط رفتم پارچه بخرم. 

به من گفته بودی یا نه؟ زورکی لبخند زدم و گفتم: اخه. دوباره با همان لحن خشک گفت: مهناز سوال کردم!

جواب پس دادن به محمد از جواب دادن به آقا جون و مادرم هم سخت تر بود. محاسباتم اشتباه از آب در آمده بود. من که پیش خودم فکر می کردم ازدواج جواز آزادی و اختیار دار شدنم است، مثل کسی که با سرعت بدود و جلویش یک دیوار قد علم کند، حیران شده بودم. دوباره محمد برادر زری را می دیدم و زبانم بند آمده بود. نمی دانستم چه باید بگویم. محمد محکمتر از قبل سوالش را تکرار کرد. دهانم را باز کردم که حرفی بزنم ، ولی چشمم که به نگاه چشم های عصبانی اش افتاد زبانم بند آمد. فقط توانستم بگویم محمد و ساکت شدم. محمد چی؟ مثل بچه هایی شده بودم که از دعوای مادرشان بیش تر از این بابت می ترسند که مادر دیگر دوستشان نداشته باشد نه از خود دعوا. اشک توی چشم هایم حلقه زد. بغض گلویم را گرفت و فقط برای این که اشکم سرازیر نشود توانستم لبم را گاز بگیرم . نگاهش کمی مهربان شد ولی با همان لحن جدی آمد نزدیکم پارچه را از دستم گرفت و کنار گذاشت و نشست لب تخت.

مهناز من یک سوال کردم این سوال یا جواب داره یا نداره اگر جواب داره من منتظرم اگه نه....

پریدم وسط حرفش . نمی توانستم این لحن خشک و غریبه را تحمل کنم. برای من که جز ناز و نوازش چیزی از محمد ندیده بودم این لحن و کلام از صدا تا سیلی تلخ تر بود با گریه گفتم: من نمی دونستم کار بدی می کنم. فکر کردم این طوری تو از این که کار خودم رو خودم انجام دادم خوشحال هم می شی. فکر کردم حالا که شوهر کردم لابد دیگه عقلم می رسه. فکر نمی کردم حتما باید اجازه بگیرم من ، من فکر....

ولی گریه مجالم نداد. حالا او متعجب شده بود. با ناراحتی سرم را روی سینه اش گرفته بود و پشت سر هم می گفت: گریه نکن. من نمی فهمم گریه برای چه؟ آخه مگه چی بهت گفتم؟ مهناز ؟ خواهش می کنم . می شنوی؟

دست هایش که موهایم را نوازش می کرد و مهربانی دوباره صدایش قلبم را آرام می کرد ولی اشک هایم بی اختیار می ریخت. کمی که آرام تر شدم دستم را بالا برد و انگشت هایم را بوسید و همان طور که دستم را توی دستش نگه داشته بود گفت: از این که خواستی کمکم کنی ممنونم و از این که ناراحتت کردم معذرت می خوام. ولی آخه عزیزم دلم تو فکر نکردی وقتی من خودم هر جا می خوام برم حتی ساعت تقریبی رفت و برگشتمو تا اون جا که ممکنه به تو می گم، حق اینو دارم که از تو هم همینو بخوام؟ من نمی خوام ازم اجازه بگیری ولی دوست ندارم سراغ تو رو از این و اون بگیرم. تو کافی بود که دیشب بهم می گفتی که خرید داری یا من وقت داشتم و چشمم کور خودم باهات می آمدم یا نه شما خودت این زحمت رو می کشیدی ولی نه این طوری. این درسته که من خسته از راه بیام بشنوم که شما پیغام دادین با مریم این ها می ری خرید. تازه این خرید تا این موقع شب هم طول بکشه؟ مهناز من اون موقع که تو زنم هم نبودی دوست نداشتم ازت بی خبر باشم دوست نداشتم تنها جایی بری. تو یک دختر جوونی دلیلی نداره تا این موقع شب بیرون از خونه باشی. حرفمو می فهمی؟ چهار ساعته که من چهل بار تا سر خیابون اومدم و برگشتم . فقط پنج بار رفتم در خونه مریم این ها که ببینم آخه چی شده که تو تا این موقع نیامدی . اون وقت حالا که اومدی به جای این که ناراحتی منو درک کنی تازه جواب سوال من اینه؟ باید این طوری اشک بریزی؟

راست می گفت با شرمندگی سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. اشک هایم را پاک کرد و آرام چشم هایم را بوسید و گفت: مثل این که گفته بودی دیگه مثل بچگی هات فوری گریه نمی کنی! این همه اشک رو از کجا می آری؟ من معذرت می خواستم و او مرا می بوسید. اگر پایان همه توبیخ های دنیا این قدر شیرین باشد هیچ کس مشتاق پاداش نمی شود. به هر حال آن شب گذشت و من تازه فهمیدم که خود ازدواج و صرف دوست داشتن محکم ترین دلیل است اگر نه برای اجازه گرفتن لااقل برای حریم قائل شدن برای خیلی از مسائل زندگی.

ادامه دارد ...





طبقه بندی: رمان دالان بهشت،

[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ "ســاغــــ♥ـــر" ]

[ نظرتو میگی..؟() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
آمار سایت